تبلیغات
او

تاریخ: سه شنبه 30 دی 1393

نقد و بررسی

نقدی از دکتر هادی مومنی
به بهانه ی شعر و صدای سیدمجتبا حسینی در پادکست

در این یادداشت می خواهم طرح پرسش کنم، و مطلبی را مطرح کنم که ممکن است در نگاه اول بی اهمیت به نظر برسد، اما به نظر نگارنده بسیار مهم و با اهمیت است. احتمالن مخاطب های بخش ادبیات این سایت محترم را بتوان به چند دسته تقسیم کرد، گروه اول می توانند طبقه ی به اصطلاح متوسط با گرایش های روستایی باشند که اساسا با شعر بیگانه اند یا اگر شعری را می پسند آن شعر، شعری است با زبان محلی ، موزون ودر فرم هایی مثل غزل و رباعی ومثنویی و… .دسته ی دوم طبقه ی متوسط شهری که شعر را کلامی موزون با ردیف و قافیه می دانند و اسمی از نیما و شاملو و اخوان هم شنیده اند اما مخاطب جدی شعر نیستند و اساسا شعر را در خدمت نقد وضعیت اجتماعی می دانند یا شعری را دنبال می کنند که شاعر در وصف کوهدشت و شیرزها و مپل ها سروده باشد. دسته ی سوم مخاطبان خاص هستند.این دسته را هم می توان به دسته های کوچک تر خلاصه کرد. طرفدارهایی غزل نو به طورکلی یا غزل پست مدرن(کاری به اشتباه یا درست بودن این اصطلاح نداریم) یا همان غزل فرم که شاید بتوان گفت با منزوی و بهمتی شروع شد و به وسیله ی میرزایی و…سر زبان ها افتاد. دسته بعدی طرفدارهای اخوان و شاملو وگلسرخی…و شعرمتعهد دهه ی سی و چهل و از طرفی کسانی که فریدون مشیری و حمید مصدق را می خوانند و در بهترین حالت سپهری را به عنوان شاعر می شناسند، گروهی هم مخاطب های حرفه ایی هستند که احتمالن خود شاعران شهرمان از همین دسته اند آنها هم شعر کلاسیک را می شناسند و هم شعر مدرن و معاصر می خوانند. اما به طور جدی این جریان را هم می شود به چند دسته تقسیم کرد گروهی که طرفدارهای شعرساده و تصویرسازهستند، و بیشتر اشعار کوتاه شاعرانی مثل شمس لنگرودی و حافظ موسوی و شهاب مقربین ،گروس وصفاری و…را می خوانند و مخاطبانی که شعر را زبانیت زبان می دانند .آنها دل به اجراهای زبانی براهنی یا رویایی سپرده اند یا فلاح و عبدلرضایی را دنبال می کنند.و البته گروهی هم هستند که شعر را به خاطر شعر دوست دارند و برایشان پیچیده یا ساده فرقی نمی کند آنها فقط شعر را ملاک قرار می دهند آن چیزی که شاید نتوان به سادگی توضیحی برایش پیدا کرد. بله ممکن است با خودتان بگویید چه دسته بندی مزخرفی و…باید اعتراف کنم که این دسته بندی را در لحظه ی نوشتن این متن صورتبندی کردم و به این نکته آگاهم که هر دسته بندی معتبر، نیاز به وقت گذاشتن طولانی، مطالعه ی دقیق وعمیق وحتی طرح پرسش نامه از مخاطبان این سایت محترم دارد. بنده در این یادداشت قصد مخاطب شناسی بخش ادبیات وشعرکشکان را ندارم بل می خواهم این سوال را مطرح کنم که به راستی اثر ادبی چیست؟ما به چه جور نوشته ای می گویم اثر ادبی؟ وچرا نمی شود آن را به سادگی تعریف کرد .در برخورد فوری با متن ادبی متوجه ی این امر می شویم. یک فیلم سینمایی فیلم سینمایی است چه خوب ساخته شده باشد چه بد.فیلمی که “برگمان” و”وودی آلن” می سازند فیلم سینمایی است وفیلمی که “فخیم زاده”و”ده نمکی “می سازند هم فیلم سینمایی است. ما فقط می توانیم بگوییم این فیلم خوب است یا بد. یک قطعه موسیقی هم به همین صورت،آنچه “تتلو” و “پاشایی”می خواند موسیقی است وآنچه ” بتهون” و “مشایخی” هم می سازند موسیقی ست. بستگی به سلیقه ی(در شکل گیری سلیقه عناصر مختلفی دخیل هستند،جنسیت،طبقه و…به طور کلی پرسیکتیویزم نیچه ای) مخاطب دارد که کدام یک را انتخاب کند. اما در مورد متن ادبی این مساله پیچیده تر است. ترکیب شش جور نشانه ی مختلف یک فیلم ناطق را می سازد اما متن ادبی را “زبان”می سازد، فقط زبان. تازه زبان،این دستگاه نشانه ای وظایف مختلف اجتماعی دیگری را هم به دوش می کشد. زبان که سازنده ی متن ادبی است سازنده ی خیلی مسائل دیگر هم هست. زبان کارهای متعدد می کند. کارکردهای محتلف دارد. من حالا که دارم این متن را می نویسم به کمک زبان است که نظرم را به شما درمیان می گذارم. از یک دعوای خانوادگی گرفته تا یک مکالمه ی تلفنی بین دو دوست، همه در زبان اتفاق می افتند. آیا آثار ادبی یک عنصر مشترک دارند که ما بتوانیم تعریفش کنم؟ آیا فقط به آن چیزی که موزون و وزن و قافیه دار باشد باید گفت شعر؟ توانا بود هرکه دانا بود/ز دانش دل پیر برنا بود، آیا این شعر است؟ یا “از من آغاز کنم یا تو و یا هر دویمان؟ از تو آغاز کنم یا من و یا از دلمان؟”آیا این شعر است؟ آیا فقط به خاطر اینکه موسیقی و وزن دارند به عنوان اثر ادبی شناخته می شود؟ برای روشن تر شدن موضوع از دو”نامه”ی نوشته شده توسط دو بزرگ ادبیات ایران و جهان مثال می آورم.
نامه ی اول یک خرداد ۱۳۵۰ نوشته شده است :
“عالیه ی عزیزم، میل داشتم پیش تو باشم ، چه فایده یک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد کرد بلکه حالت حزن انگیزی به آشیانه ی تو خواهد داد.به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم. زندگی یعنی غفلت، چه چیز جز مرور زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد.عالیه چه وقت مهتاب می تابد. کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند. افسوس همه جا سیاه است ،ولی تو نباید سیاه بپوشی . راضی نیستم در حالت حزن به اینجا بیایی. دیشب تا صبح از وحشت نخوابیدم، کی مرا دیده بود آنقدر ترسو باشم. از ترس به مادرم پناه بردم.عجب پناهی ، راه افتادم پاهایم می لرزید. سایه یک درخت شمشاد مرا به وحشت می انداخت.عالیه پس با من مهربان باش عمر گل کوتاه است”.
این نامه را” نیما “وقتی پدرش مرد نوشت، درست در شب مرگ پدر. بی شک کم ازشعرهای نیما ندارد. با اینکه یک نامه است اما ده ها جمله را در آن می شود پیدا کرد بی ربط به هم(والبته این از ویژگی های شعر است)به طور مثال ناگهان این جمله می آید که “به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم” یا “کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند” به طور خلاصه می توان گفت این نامه را نیما به زنش نوشت و گفت به دیدن من نیا، پدر مرد. نامه ی دوم از شاعربزرگ دیگری است.او در این نامه نوشت: “دیروز بعد ازظهر پدر مرد، من حالم خوب نیست به دیدن من بیا اما سیاه نپوش.” این نامه ی “پل والری” یکی از بزرگترین شاعران دنیاست. در این نامه اصلن”ناله”ای وجود ندارد. شاعر فقط می نویسد من حالم خوب نیست ، به ظاهر حرف ادبی هم زده نشده.نمی گوید عمر گل کوتاه است نمی گوید زندگی یعنی غفلت. می توان به راحتی قضاوت کرد که نوشته ی والری شعر نیست، با اینکه شاعر خیلی بزرگی ست. اما نامه ی خصوصی یا شخصی که برای همسرش می نویسد تا خبر مرگ پدرش را بدهد شعر نیست.نکات مشترکی در هر دو نامه به چشم می آید.هر دو نامه خبر از مرگ پدر می دهند.و به شکلی عجیب و مرموزی هر دو شاعر نوشته اند به همسرانشان که سیاه نپوشند. این دو نامه یکی متن ادبی ست و دیگری نه. نامه ی والری شخصی و خصوصی ست و نامه ی نیما ادبی. نامه ای که یک متن ادبی ست و آدم را تکان می دهد.اولین نتیجه ای که از این حرف می توان گرفت این است که آیا می شود گفت سوژه ای که این نامه را نوشته به خاطربرملا ساختن احساساتش ،عواطف و حیجاناتش و به طور کلی تخیلش، به جای یک گزارش خبری رادیویی یک گزارش قلبی عاطفی از قلب یک ادم حساس داده یک شاعر تمنای محبت اش این است که “عمر گل کوتاه”است. این نامه یک متن ادبی ست متنی که زندگی روانی عاطفی اروتیک یک آدم را می سازد، عشقش به یک زن در نامه موج می زند.اما نامه ی والری مثل خبر رادیو گزارشی است. آنچه در نامه ی نیما به چشم می آید احساسات سوژه است. پس اولین تعریفی که به دست می آوریم این است که متن ادبی متنی است محصول تخیل و تعقل (تعقل کمرنگ تر و تخیل قوی تر) متنی که آشکارا نشان از عواطف شدید دارد. پس می توان نوشت هنرمند/نویسنده یعنی کسی که متن ادبی می آفریند تعهدی به واقعیت جهان بیرون ندارد.کسی که متن ادبی می نویسد متعهد به متن ادبی ست. باید متن ادبی اش قشنگ از آب در آید. حالا اگر این اتفاق در عالم بیرون هم نیفتاده باشد تو می توانی با کمی شاخ و برگ دادن به آن، آن را جوری تنظیم کنی تا زیبا شود. زیبایی عنصر اولیه اش است. اما چرا این نامه ی نیما اینقدر تکانمان می دهد؟ برای اینکه این نامه از تنهایی، مصیبت ، و پناه آوردن به آدم های دیگر خبر می دهد. نامه ی والری برای ما فقط یک سند تاریخی است که شاعری به زنش اصلاع می دهد که به دیدنم بیا. حتی به او نمی گوید که نیازش اوست. فقط می نویسد اگر آمدی سیاه نپوش . حتی نمی گوید که چرا سیاه نپوشد ولی نیما می گوید سیاه نپوش چرا که نمی خواهم تو را در حالت حزن ببینم.
دومین نکته ای که شاید بشود در همین نامه دید این است که :مجازهای بیان به شکل قوی به کار برده می شوند(می گویند متون ادبی به خاطر کاربرد متعدد مجازهای بیان ادبی می شوند)به طور مثال وقتی می نویسد”یک شمع افسرده خانه ات را قشنگ نخواهد کرد (منظور نویسنده شخص خودش است)بلکه حالت حزن انگیزی به آشیانه تو خواهد داد” در ادمه می نویسد”چه وقت مهتاب می تابد”، این جمله کاملن مجاز است. یا”کی فرزندش را دراین شب سیاه صدا خواهد کرد”. در تحلیل نهایی می توان گفت کاربرد شاعرانه ی مجازهای بیان این متن را تبدیل به اثر ادبی کرده است. اما نامه والری ، تلگرافی، روزنامه ای ، خبری است، نه عاطفه ای در آن دیده می شود نه خیال و نه مجازهای بیان به آن ورود می کنند. در متن والری خبری از استعاره نیست.مجازها و استعاره ها متن را تو در تو و پیچیده می کنندمتن نیما این ویژگی را دارد.متن والری سه گزاره ی زبان ، بی مجازهای زبان است. داستان های کوتاه کافکاه،مجازهای بیان ندارند،چرا که کافکا اعتقاد داشت استعاره و مجازهای بیان ادبیات را له می کنند. کافکا آگاهانه از مجازهای بیان استفاده نمی کرد. کافکا اگر می خواست بگوید “ترسیدم”نمی گفت” مثل بید می لرزم”. نمی گفت سایه ی شمشاد روی سرم افتاده است. کافکا اگر می خواست بگوید من را دوست داشته باش، می گفت”دوستم داشته باش”.نمی گفت”عمر گل کوتاه است”. شیوه ی بیان کافکا آگاهانه دشمن استعاره است ،دشمن مجازهای بیان است.(به طور مثال در داستان های کوتاهش).
از قرن اول میلادی تا امروز مجاز بیان را یکی از از مهمترین ویژگی های اثر ادبی می دانستند. اما آدم های بزرگی را هم در ادبیات می شناسیم که اصلن اعتقادی به مجازهای بیان ندارند.مثل بکت و کافکا. آنها زبان را شاعرانه نمی نویسند. جملات پراکنده و گیج کننده ی شخصیت های بکت هزار مرتبه تکان دهنده تر از بیانی استعاری و رومانتیک هستند. به طور مثال وقتی دارد شخصیت برده ای را می نویسد .نوشتن جملات بی معنا منطقی جلوه می کند.یک برده کمتر پیش می آید زبان عاشقانه ای داشته باشد(البته منظور یکی از شخصیت های داستانی بکت است). زبان نویسنده آنجا استعاره نیست، مجازی نیست، گیج و پراکنده است. تقریبن مثل آدم های امروز چند پاره و پراکنده است. پس فقط مجازهای بیان متن ادبی را نمی سازند. به نظر می آید که خیلی مهم هستند، مثل نامه ای که از نیما آوردیم. اما در آثار والری ،کافکا و بکت اهمیت چندانی ندارند.پس نمی توانیم با قطعیت بگویم که متن ادبی فقط به دلیل مجازهای بیان ساخته می شوند.
برگردیم عقب تر
در سطر های بالا نوشتم که متن ادبی به خاطر سوژه یا عواطف سوژه ساخته می شود.داستان های بسیاری هستند که استوار بر عوطف انسانی ساخته نشده اند.اما آن نامه ی نیما تکان دهنده است.اوج مصیبت یک انسان را نشان می دهد.آیا متن ادبی متنی است که خبر از نیاز عاطفی و روانی نویسنده اش بدهد.این با بیان احساسات سوژه فرق دارد.در بخث اول سوژه کلیدی ست به خاطر عواطف. اما اینجا سوژه مطرح می شود به خاطر موقعیت روانشناختی(دوره ی رومانتیزیسم مولف از کمبودهای عاطفی روانشناختی حرف می زد)
حالا من از یک متن دیگر استفاده می کنم که شما اصلن نویسنده اش را نمی شناسد.از غزل غزل های سلیمان از تورات عهد عتیق. غزل ۳۴ ترجمه ی احمد شاملو: تو زیبایی ای عزیز من/با چشمهایت این دو کبوتر از پس برقع/کوچک و خشن چه زیبایی/گیسویت چندان که فرو می افتد گله ی بزغالهگان را می ماند که بر دامنه های جلعاد به زیر می آیند/ دندان هایت برگان سفید است که جفت جفت تنگ در تنگ/از آبشخور به فراز می آیند/لبانت مخملست در ارغوان خیسانده و دهانت لذت است.
همان گونه که گفتم این متنی است در کتاب مقدس ترجمه ی بزرگترین شاعر معاصر زبان فارسی.درخشان است.حالت و فضای روستایی دارد اما زیباست.پر از مجازهای بیان و استعاره ها. متنی است که نویسنده ندارد. پس ما نمی توانیم بگویم اثر ادبی وابسته به یک مولف خاص است. متن های بزرگی را هم داریم که از مجازهای بیان استفاده نمی کنند.فروغ فرخزاد می گوید”وقتی من از یک کوچه حرف می زنم که از آن بوی ادرار می آید،نمی توانیم لیست آدکلون ها را بردارم و بو را انتخاب کنم.شاید اشاره ی شاعر به زمانه ی زیسته اش باشد.می خواهد دورانش را نشان دهد.منظور فروغ اینه که واقعیت مهم است. اما اگر واقعیت مهم است ،می توان پرسید واقعیت چیست؟زبان اسان استوار بر استعاره هاست.
ادبیات چیست؟ دوباره سوال ابتدای خود را مطرح می کنم چه چیزی یک نوشته را تبدیل به متن ادبی می کند؟
آرتور دانتو نظریه پرداز هنر معاصر، تئوریی را مطرح می کند که با عنوان”اقلیم هنر”سر زبان ها افتاده است.او می گوید چیزی هنر است که در جهان هنر در اقلیم هنر به عنوان هنر شناخته شود.یعنی اکثریت متخصص هنر آن را به عنوان متن ادبی قبول کنند. به طور مثال مارسل دوشان هنرمند دادائیست(او را پدرهنر کانسپچوال آرت(هنر مفهومی)هم می داند) کاسه توالت را به عنوان اثر هنری به گالری فرستاد.روی آن نوشته بود چشمه. شاید تنها نکته ای که در آن بود همین به هم زدن رابطه شئی و اسمی که بر آن گذاشته بود(همچنین خارج کردن شئی از کارکرد واقعی آن ).گالری این شئی را به عنوان اثر هنری به نمایش گذاشت و مخاطبان آن را به عنوان اثر هنری قبول کردند و به فکر فرو رفتند.این اثر را چون جهان هنر یعنی گالری ها و منتقدها و مخاطب و… به عنوان هنر قبول کردند تبدیل به اثر هنری شد.در کتابهای “چیستی هنر” یا “فلسفه ی هنر” می گویند هنر یا بازنمایی(می مسیس،تقلید،محاکات،آینه ای)است یا فرانمای یا فرمالیزم(آبستراکت) با این حساب حاضر آماده ی مارسل دوشان کجا قرار می گیرد در کدام دسته و بخش؟هیچکدام . بعدها دانتو و تارتارکویچ “تکان دهندگی”را به این سه اضافه کردند.البته تکان دهندگی که جهان هنر بپذیرد آن را به نمایش بگذارد.
برگردیم به ادبیات.
در سال ۱۳۰۰دنیای هنر ایران نیما را قبول نمی کرد(همه در این باره کم و زیاد داستان هایی شنیده ایم) یک عده ی خیلی کمی نیما یوشیج را قبول داشتند.هنوز چهار سال مانده بود تا شاملو دنیا بیاید.شش سال مانده بود نادر پور متولد شود.هنوز شاگردهای نیما وجود نداشتند.استاد نیما شاعری کلاسیک بود به اسم نظام وفا.دنیای هنر آن روزها شعر کلاسیک را ادبیات می دانست. نیما در افسانه نظم و قافیه را زیر سوال برد.اما دنیای(بخوانید اقلیم) ادبیات آن سالها نیما را قبول نمی کرد. دنیای هنر کار او را هذیان می دانست.وقتی که نیما، نیما شد جنگ دوم اتفاق افتاده بود،رضا شاه رفته بود.توده ای ها وجود داشتند.نوآوری های شده بود،تجربیاتی از ترجمه های ادبیات غرب آمده بود.مجله ی سخن داشت کم کم نوشته می شد.خانلری مقدمات آن را فراهم کرده بود.تازه هشت سال قبل از مرگ نیما، نیما از جانب چند جوان ،شاملو،نادرپور،آل احمد شاعر دانسته می شد.در همان زمان شاعرانی از نیما پیش رو تر هم به وجود آمده بودند،تندرکیا.او دیوانه بازی هایی در ادبیات انجام داد که دیگر نیما جلوی کارهای او عاقل و شاعرانه و کلاسیک و سنگین بود.لبه ی تیز نقد به سمت جیغ بنفش هوشنگ ایرانی رفت. سال۱۳۳۲تا۱۳۳۸اوج نبوغ مطلق نیماست. نیمای رها شده از شر اجتماعیات زبان خودش را پیدا کرده بود.ولی نیمای تنهایی بود که آشفته و بهم ریخته بود.او اعتقاد داشت همه دزد هستن و همه ی شاگرهاش از او دزدی می کنند. با شاملو،نادرپور وتوللی بد شده بود. همه ی اطرافیانش را از خودش رنجانده بود و تک و تنها مانده بود.درگیر تریاک مفص و زندگی بسته. شاعر پیر شکست خورده ای که تمام آرمان های جوانی اش از دست رفته.برادرش در شوروی گم شده بود.شاید هم کشته شد.عقاید چپ اش هم با حزب توده شکست خورده بود. تازه در این وضعیت بود که دیگر او را به عنوان شاعر می شناختند. اما هرچه بود مهمترین کارها را کرد.او با تمام شکست های حزبی و شخصی اش بزرگترین انقلاب را به انجام رساند و دیدگاه ایرانی ها را نسبت به شعر عوض کرد.او مثل انقلاب کانت نگاه ما را از ذهن گرایی شعر کلاسیک به عینیت گرایی گرایش داد.نیما نه تنها تعریف ما از شعر بل تعریف ما از هستی و زندگی را هم عوض کرد.
تا اینجا هیچ عاملی پیدا نکردیم که بگویی به آن دلیل اثر ادبی ادبی است.شاید بتوانیم بگویم مخاطب مهم است.مخاطب می تواند یک اثر را به عنوان متن ادبی بخواند حتی می تواند یک آگهی تسلیت را به عنوان متن ادبی بخواند.
شاید بتوان گفت کسانی که تا حدودی به این سوال نزدیک شدند و یک جواب قانع کننده البته کم وبیش قانع کننده دادند فرمالیست های روس بودند.آنها مفهومی ساختن به اسم”ادبیت”گروهی از استادهای ادبیات و زبان دهه ی بیست روسیه بودند که متاثر از ادبیات آوانگارد آن روزگار روسیه کا شامل آثار مایکوفسکی،پاسترناک،آخماتوا و…که زبان نا متعارفی داشتند مفهوم ادبیت را شکل دادند. شکلوفسکی و یاکوبسن معروف ترین های این گروه بودند.
آنها ادبیت متن را پیش کشیدند.ولی چه چیزی این فضا را ایجاد می کرد، یعنی چه چیزی یک متن را تبدیل به متن ادبی می کرد؟ آنها در جواب این سوال مساله ی “آشنایی زدایی” را مطرح کردند. برای این که این بخث را روشن کنیم موضوع را ساده تر بیان می کنم. زبان به طور معمول به خاطر این به کار برده می شود که ابهام های بین آدم ها را از بین ببرد و آن ها را روشن کند.زبان به طور کلی ابزار ارتباط است. زبان شخصی، زبان نیست.زبان ابزار ارتباطی برای رسیدن به معنی ست. متن ادبی زبان را به معنا نمی رساند. متن ادبی زاینده ی ابهام است. به قول بارت ابهام ذات زبان است وشاعر بر همین ابهام تکیه می کند تا ناشناخته ها را پیش بکشد. متن ادبی زاینده ی ناشناخته بودن است. چند معنایی است. خیلی کم متن های ادبی تک معنایی سراغ دارم. از نظر یاکوبسن و شکلوفسکی آثار ادبی تک معنایی و متعارف آثار ادبی اصیلی نیستند.
فرمالیست ها با تاکید بر آشنایی زدایی و بافت دار کردن زبان با مکث در خواندن، لذت ادبی می آفرینند.آنها با بهم زدن نحو یا به قول یاکوبسن که در تعریف شعر می گوید”شعر هجوم سازمان یافته به زبان روزمره است”به سمت ناشناخته های زبان، به سمت ناخودآگاه زبان حرکت می کنند. نیچه می گفت ما تا از شر دستور زبان خلاص نشویم نمی توانیم از متافیزیک فرار کنیم.از نظر آنها شاعر دستور زبان را به هم می ریزد در محور جانشینی، همنشینی اختلال ایجاد می کنند تا ما را به سمت ناشناخته ها به سمت امکان های معنایی(و نه بی معنایی)بکشانند. و در این صورت است که مخاطب تبدیل به موجودی فعال می شود و خواندن منفعل تبدیل به کنش خواندن می شودو فعلیت مخاطب شکل می گیرد. .بی خود نبود که هایدگر می گفت حقیقت در زبانی غیر دستوری نهفته است. شعر مکان رخداد حقیقت می شود و بر اساس پرسپکتیو مخاطب ، خودش را آشکار می کند. شاید نزدیک ترین تعریف و مناسب ترین(به زعم نگارنده)تعریف برای متن ادبی همین نوع نگاه فرمالیست ها باشد.اما این را هم خوب می دانم شعرهای بسیار خوبی خوانده ام که آگاهانه شگردهای ادبی را پس زده و عریان پیش روی مخاطب قرار گرفته اند. و آیا این هم ،خود این گریز از تمهید های ادبی هم یک تمهید یا شگرد نیست؟ در واقع نوشتن این متن به بهانه ی مثنوی سید مجتبی حسینی در پادکست نوشته شد تا خودمان را با یک سوال مهم روبرو قرار دهیم، اینکه متن ادبی چیست؟ آیا فقط بودن وزن و قافیه و …یک نوشته را تبدیل به متن ادبی می کند.آیا این اثر یک متن است؟ اگر متن است چگونه متنی است.متنی بسته است یا گشوده؟ زبان و اهمیت آن در این نوشتار کجا قرار می گیرد.مگر نه که نویسنده نگاهی ابزاری(همانگونه که در معنای زبان روزمره است)به زبان داشته است؟این نوشته در خوشبینانه ترین شکلش احساسات نویسنده را برملا می کند.خب بیایید وزن و قافیه را اززیر پای این نوشته بیرون بکشید بعد ببینید چه اتفاقی می افتد،چه چیزی بر جا می ماند؟مشتی کلمات ساده که از بس در زندگی روزمره تکرار می شوند تبدیل به کلیشه شده اند.آیا شعر و هنر نباید کلیشه ها را کنار بزند؟ در تحلیل نهایی این متن می توانم بنویسم آقای سید مجتبی حسینی دوست داشتنی مخاطبت را دست کم گرفته ای.شعر را دست کم گرفته ای.خودت در مقام یک خواننده ی حرفه ای شعر نگاهی دوباره به مثنوی ات داشته باش و این بار جدی تربخوان و به بوته ی نقد بکشان. به عنوان یک مخاطب منتظر نوشته های بعدی شما هستم. و در آخر”قسمت این بود که من با تو معاصر باشم”.




نوع مطلب: نقد ادبی 
لینک های مرتبط: کشکان 

تاریخ: یکشنبه 14 دی 1393

پادکست: شعر و صدای سیدمجتبا حسینی


پادکست را از لینک زیر دانلود کنید:


نوع مطلب: شعر 
لینک های مرتبط: کشکان 

تاریخ: جمعه 23 آبان 1393

فراخوان پادکست

بخش ادبی به منظور حمایت از هنرمندان و بخصوص شاعران عزیز همشهری و هم استانی و نیز کمک به بروز توانمندی‌‌ها و ماندگاری آثار و صدای آنان، اقدام به راه اندازی بخش «پادکست» نموده است. به همین جهت از تمامی عزیزان شاعر دعوت می‌کنیم آثار ارزشمند خود را با کیفیت مناسب (و با صدای خود) ضبط نموده و برای ما به ایمیل info@lakna.ir ارسال نمایند.
سرویس ادبی بر خود لازم می‌داند برخی از اهداف خود در خصوص راه اندازی این بخش را یادآوری نماید، از جمله این موارد عبارتند از:
– حمایت از شاعران و سال‌ها فعالیت ارزشمند آنان.
– بهره‌گیری از تمامی ظرفیت‌ها جهت انجام رسالت خود در راستای ترویج فرهنگ و ادب.
– امکان حضور و معرفی بهتر و بیشتر شاعران پیشکسوت و نیز جوانان مستعد.
– محیا کردن شرایط برای شاعران (بخصوص نسل جوانی) که امکان حضور در محافل ادبی را ندارند، تا بدین طریق با شعر شاعران ارزشمند این سرزمین آشنا شوند.
– گسترش شعر و صدای شاعران سرزمین مفرغ به سراسر کشور.
– تبدیل هنر و مفاهیم ارزشمند ذهنی شاعران به قاب صدا.
– ایجاد فرصتی خلاقانه و آزاد برای بروز هنر و استعداد هنرمندان.
-…

به همین جهت و برای شروع، به عنوان اولین پادکست، شعر و صدای افسانه‌ای استاد علیرضا آذر را با نام «تومور» تقدیم مخاطبان ارزشمندمان می‌کنیم. امیدواریم این حرکت مورد استقبال شاعران گرانقدر همشهری و هم استانی قرار بگیرد و ما را در ادامهٔ این راه با پیشنهادات و آثار خود یاری نمایند.

با تقدیم احترام، دبیر سرویس ادبی لکنا – سیدمجتبا حسینی

 

پادکست «تومور» را از اینجا دانلو کنید:
دانلود پادکست



نوع مطلب: شعر 

تاریخ: دوشنبه 5 آبان 1393

بوف کورم چقدر تنهایی...

انگار که بوف کور باشم و هیچ چیز شادی در دنیایم نباشد، انگار که یک جارو برقی بزرگ همهٔ لبخند‌ها را یکجا بلعیده و برده باشد! این روز‌ها حس و حال آن جملهٔ معروف را که می‌گفت: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد…» بیشتر از همیشه درک می‌کنم.
راستش بعضی روز‌ها برایم یادآور خاطراتی ست که اگر با خودم صادق باشم، باید بگویم که اصلاً شیرین نیستند. یکی از همین روز‌ها، اول مهر ماه و شروع پاییز است. پاییزی که یادآور مدرسه، صف‌های پادگانی اول صبح و زنگ ورزشهای شلوغ و پر سر و صداست.
راستی گفتم زنگ ورزش! پُر بیراه نخواهد بود اگر بگویم ساعات «ورزش» و «پرورشی» در زمان ما نقش امروزی مدیر فنی را در تیم‌های فوتبالمان بازی می‌کردند و به قول علی خان! پروین: «این‌ها یعنی کشک!».
شاید برای همین باشد که ورزشکاران و قهرمانهای برخواسته از نسل ما، تاریخ مصرف کوتاهی دارند و اولین مدال مهمشان آخرین مدال آنهاست؛ و اگر حسادت‌ها جلویشان را نگیرد خودشان در یک حرکت نسنجیده زحمات خود و امیدهای ما را به باد می‌دهند؛ و شاید مهم‌ترین دلیلش این باشد که نسل ما هرگز در الفبای آموزشش یاد نگرفت که به ورزش می‌توان به دید یک علم نگاه کرد نه ساعات فرار از مدرسه!
البته ماجرا در همین جا و این مثال ساده خلاصه نمی‌شود و با نگاهی ریزبینانه‌تر می‌توان تاثیر روند اشتباهِ نظام آموزشی نمره محور را بر جای جای اعمال، رفتار، فرهنگ و زندگی امروزمان مشاهده کرد، که البته «بسیاری از این درد‌ها را نمی‌شود اظهار کرد» زیرا نیاز به کنکاش و بحثهای مفصل دارند.
به عنوان یک نمونه آسیب (که البته در ظاهر و به عنوان هدف اصلی نوعی خدمت را نشانه گرفته‌اند) می‌توان به پروژهٔ چهار باندهٔ کوهدشت – خرم آباد اشاره کرد که در روند اجرای آن شاهد آن بودیم که درختان بسیاری قطع شدند، اما هیچ صدایی به اعتراض، فریاد نشد. مگر نه این است که پیامبر مهربانمان فرموده است: «نزد من شکستن شاخه‌ای از درخت مانند شکستن بال فرشتگان است»، مگر نه اینکه این درختان سرمایه‌های امروز و نسلهای آینده هستند. آیا بهتر نبود پیمانکار این پروژه به ازای قطع هر درخت در حریم راه (داوطلبانه! و یا به اجبار) اقدام به جایگزینی و کاشت حداقل یک یا چند نهال می‌نمود تا جبران درختان از بین رفته می‌شد؟ این کار البته مزایای بسیاری داشت که مهم‌ترین آن با توجه به سرعت پیشرفت پروژه، این بود که می‌توانستیم شاهد رشد و به ثمر رسیدن درختان و تنومند شدنشان همراه با پایان پروژه باشیم! (البته شاید این کار‌ها صورت گرفته باشد و نگارنده بی‌اطلاع باشد!) و البته مثالهایی از این نوع بسیاراند اما مجال سخن نیست…
گاهی فکر می‌کنم پس از آن همه سال «آموزش» و «پرورش» چه چیزی نصیبمان شد؟ آیا در آن سال‌ها آموختیم که هدفمان توجیه کنندهٔ وسیله‌هایمان باشد؟! سهم اخلاق در علم و دانشی که آموختیم کجاست؟ در اداراتمان چه می‌گذرد؟ سهم خلاقیت در حفظ و نگهداری ارزش‌ها چیست؟ افسوس که بسیاری از دردهای باور نکردنی عموماً برایمان عادی شده‌اند…
اما در هر صورت در این روزهای آغازین سال تحصیلی پیکان دغدغه‌هایم را به سمت «آموزش» و «پرورش» نشانه می‌روم و امیدوارم معلمان شریفمان در لابه لای بحث‌های آموزشیشان از خشکسالی‌ها و بحران آب نیز بگویند (و تنها به زیرنویسهای تلویزیون! اکتفا نکنند-یم)، از پرنده‌هایی که حتی نژادهای معمولی آن‌ها و تعدادشان در دشت‌ها و جنگل‌هایمان! بخاطر شکار تفریحی و بی‌مورد تقریبا رو به انقراض‌اند، از احترام به سالخوردگان، رعایت حداقل‌های حقوق شهروندی، احساس مسئولیت، احترام به طبیعت و هر آنچه که ارزش است و خوبان می‌پسندند…
بدون شک تأثیری که گفتار و رفتار این عزیزان بر نسلهای آینده خواهند گذاشت غیرقابل کتمان است و مهم‌ترین و بزرگ‌ترین پتانسیل فرهنگ ساز در هر جامعه‌ای محسوب می‌شوند. امیدوارم نسل آینده متعهد‌تر، دلسوز‌تر و آگاه‌تر باشند.






  • تعداد صفحات:12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

مجموعه اشعار سیدمجتبی حسینی

Admin Logo

آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده

Admin Logo

Admin Logo

Admin Logo